پَلِستاين

کد خبر: 119053

بعد نُه سال، گاهي موقع قرآن خواندن صداي آرام‌ش توي گوشم مي‌پيچد

روي يكي از اين پله‌هاي منتهي به صحن مسجدالحرام نشسته بودم، رو به روي كعبه. قرآن مي‌خواندم، يادم نيست چه سوره‌اي، چه آياتي، همين طوري كعبه را نگاه مي‌كردم و هر جايي كه حافظه‌ام عشقش مي‌كشيد و مرا مي‌بُرد، مي‌خواندم. كمي بلندتر از زمزمه. يك جاهايي احساس كردم صدايي دارد مرا دنبال مي‌كند، قدري مكث كردم، صدا هم مكث كرد. دوباره خواندم، صداي ظريف و آرامي با يك لحن فصيح عربي داشت همان آيات را با من زمزمه مي‌كرد. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. يك خانوم ميان‌سال بود. با چهره‌اي آرام و قدري رنجور. مانتو عربي و روسري پوشيده بود. فهميدن ِاين‌كه نابيناست خيلي كارِ سختي نبود. دست‌هاش را گرفتم، اسمش را پرسيدم. يادم نمانده. گفتم: اهل كجاييد؟ گفت: «پَلِستاين». قلبم فشرده شد. بغض كردم. دست‌هايش را فشردم. گفت: «كانتينيو پليز». ادامه دادم. گمانم بيست دقيقه‌اي قرآن مي‌خواندم با بغض، و او با من همراهي مي‌كرد. گاهي گونه‌هام خيس مي شد و او لابد نمي‌ديد، نمي‌دانست. نزديكي‌هاي اذان كه شد، ديگر صداش نمي‌آمد. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. رفته بود. چرا بلند زدم زير گريه؟ لابد دلم نمي‌خواست برود. بايد مي‌ماند و من برايش مي‌گفتم كه فقط شنيدن اسم «پَلِستاين»‌شان چقدر دلمان را خون مي‌كند. اصلاً بايد مي‌ماند و مي‌بوسيدمش، سرم را مي‌گذاشتم روي پاهاش و لابد عوضِ او، من گريه مي‌كردم همه دردهاي اين سال‌هاي اشغال و آوارگي و اسارت‌شان را... اصلاً بايد مي‌ماند و آرامم مي‌كرد؛ اين‌بار او قرآن مي‌خواند و من زمزمه مي‌كردم؛ آيات نصر و جهاد را... لابد نمي‌داند هنوز هم كه هنوز است، بعد نُه سال، گاهي موقع قرآن خواندن صداي آرام‌ش توي گوشم مي‌پيچد، بعد مكث مي‌كنم. صدا هم مكث مي‌كند. بعد كسي درِ گوشم نجوا مي‌كند: «پَلِستاين». بعد دلم خون مي‌شود و همه بغض‌هاي عالَم هوار مي شود توي گلويم. مثل همين امروز. مثل همين حالا...

۰

دیدگاه تان را بنویسید